لطفاً با کفش وارد نشوید!


خُلیت!

نوشته شده در روزانه با دریانوش روی نوامبر 13, 2009

چه قدر خوبه که “خل بودن” رو به عنوان دلیلی برای گریه کردن از آدم بپذیرند …

یاد یار مهربان

نوشته شده در شعر با دریانوش روی اکتبر 31, 2009

بوی جوی مولیان آید همی / یاد یار مهربان آید همی

در مدرسه به ما آموخته اند که یار مهربانٰ همانا کتاب است!

آتش های اولیه!

نوشته شده در روزانه با دریانوش روی اکتبر 30, 2009

دو سه روزه که فندکِ گازمون خراب شده، مامانم مجبوره با کبریت گاز رو روشن کنه، امروز میگه : این فندک رو بدم درست کنن، یادِ انسان های اولیه میفتم! میگم : مامان اونا با سنگ آتیش درست می کردنا! میگه : خب باشه! ولی من یادِ انسان های اولیه میفتم!

حَلِت!

نوشته شده در دانشگاه با دریانوش روی اکتبر 27, 2009

دیروز اولین تجربه ی تدریسم بود … حلِ تمرینِ مبانی …

حسِ خوبی بود، لذت بردم …

از یاد دادنِ چیزهایی که بلدم به دیگران، لذت می برم …

بچه های خوبی بودن، اکتیو و علاقه مند … امیدوارم بتونم کمکشون کنم که زیاد پیشرفت کنن …

نوشته شده در روزانه با دریانوش روی اکتبر 25, 2009

من غذا می خورم ابروهام در میان!

نوشته شده در روزانه با دریانوش روی اکتبر 18, 2009

ماشاالله این قدر چرت و پرت نصب کردم روی دلم که 100 سال طول میکشه تا بره پایین و بیاد بالا!

اموال!

نوشته شده در روزانه با دریانوش روی اکتبر 18, 2009

سارا : آی پادت مونگوله

من : خودت مونگولی!

سارا : اِاِاِاِ … اینو بیشتر از من دوست داری؟

من : آره

سارا : چرا؟

من : آخه این مالِ منه، تو که مالِ من نیستی!

نوشته شده در روزانه با دریانوش روی اکتبر 17, 2009
Tags:

خب! امروز رفتم شاهنامه خوانی … بسی لذت بردم … امیدوارم بتونم هر هفته برم …

هفته ی پیش که نرفتم، چیزِ زیادی از دست ندادم،جلسه ی پیش اون قسمت های اول شاهنامه که مثلِ بقیه ی منظومه ها در موردِ حمد و ستایشِ خدا و پیامبر و … هست (و من معمولا مثلِ مقدمه ی رمان، نمی خونمش :دی) بوده! [عجب جمله ی طولانی ای!]

امروز هم قصه ی کیومرث و سیامک و هوشنگ …

این خانوم فخرالدوله ی ما (همسایه مون) چه موجودِ جذابی بوده در نوع خودش! به محمود غزنوی میگه بیا با من بجنگ، اگه ببازی که همه عالم رو پُر می کنم که از یه زن شکست خوردی، اگه پیروز بشی هم همه میگن از یه زن بُرده، کاری نکرده که! بعد سلطان محمود هم کلا منصرف میشه از جنگیدن :دی

نوشته شده در من و او با دریانوش روی اکتبر 12, 2009

+ چی بگم؟

- بگو منو کم داری بگو …

+ چه جوری؟

- این جوری …

نوشته شده در روزانه با دریانوش روی اکتبر 7, 2009

امروز کتابِ “دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد” رو خوندم …

دکتر نون یه آدمیه که به خاطرِ خطایی که فکر می کنه خیلی بزرگ بوده، سال های سال خودش رو عذاب میده و در شکنجه ی روحیِ خودش و همسرش بسیار موفق عمل می کنه!

خیلی خوبه که آدم گاهی توانایی این رو داشته باشه که خودش رو ببخشه و بتونه از اول شروع کنه …

برگه‌ی بعد »