لطفاً با کفش وارد نشوید!


اولیه!

نوشته شده در روزانه با دریانوش در دسامبر 9, 2009

در حد برآوردنِ نیازهای اولیه ام هم استعداد ندارم !! (یه دونه قرص رو نمی تونم درست حسابی بخورم!)

LUCK

نوشته شده در فکر با دریانوش در دسامبر 9, 2009

خوشبختی چیه؟
یه احساس
ماهیت فیزیکی و خارجی نداره
هیچ کس نمی تونه تعریفش کنه
و هیچ کس نمی تونه در مورد خوشبختی یا بدبختی یه نفر دیگه نظری بده

وصل و دفن !!!

نوشته شده در روزانه با دریانوش در دسامبر 8, 2009

“وصال مدفن عشق است”!

وصل که حاصل نشد! عشق هم دفن نشد!

Impossibles …

نوشته شده در من و او با دریانوش در دسامبر 8, 2009

نه میشه باورت کنم
نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی
نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی
نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی
نه میتونم رهات کنم
نه میتونه تو خلوتش
دلم صدا کنه تو رو
نه میتونم بگم بمون
نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطر تو
نپیچه توی لحظه هام
قصمو از کجا بگم
که پا نگیری تو صدام

اما باید از تو رد بشم، باید رهات کنم، باید بگم برو …

سخت و ساز!

نوشته شده در دانشگاه با دریانوش در نوامبر 30, 2009

من : n وزیر رو بنویسد و کدش رو میل کنید برام

بچه ها : سخته

من : باید کارِ سخت کنید تا ساخته بشید!

رسوایی!

نوشته شده در من و او با دریانوش در نوامبر 25, 2009

این‌همه رسوا تو مرا خواستی
حال که رسوا شده‌ام می‌روی

Start Point

نوشته شده در من و او با دریانوش در نوامبر 25, 2009

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد، پس چرا عاشق نباشم …

همه چی از این جا شروع شد …

خُلیت!

نوشته شده در روزانه با دریانوش در نوامبر 13, 2009

چه قدر خوبه که “خل بودن” رو به عنوان دلیلی برای گریه کردن از آدم بپذیرند …

یاد یار مهربان

نوشته شده در شعر با دریانوش در اکتبر 31, 2009

بوی جوی مولیان آید همی / یاد یار مهربان آید همی

در مدرسه به ما آموخته اند که یار مهربانٰ همانا کتاب است!

آتش های اولیه!

نوشته شده در روزانه با دریانوش در اکتبر 30, 2009

دو سه روزه که فندکِ گازمون خراب شده، مامانم مجبوره با کبریت گاز رو روشن کنه، امروز میگه : این فندک رو بدم درست کنن، یادِ انسان های اولیه میفتم! میگم : مامان اونا با سنگ آتیش درست می کردنا! میگه : خب باشه! ولی من یادِ انسان های اولیه میفتم!

برگه‌ی بعد »