خُلیت!
چه قدر خوبه که “خل بودن” رو به عنوان دلیلی برای گریه کردن از آدم بپذیرند …
یاد یار مهربان
بوی جوی مولیان آید همی / یاد یار مهربان آید همی
در مدرسه به ما آموخته اند که یار مهربانٰ همانا کتاب است!
آتش های اولیه!
دو سه روزه که فندکِ گازمون خراب شده، مامانم مجبوره با کبریت گاز رو روشن کنه، امروز میگه : این فندک رو بدم درست کنن، یادِ انسان های اولیه میفتم! میگم : مامان اونا با سنگ آتیش درست می کردنا! میگه : خب باشه! ولی من یادِ انسان های اولیه میفتم!
حَلِت!
دیروز اولین تجربه ی تدریسم بود … حلِ تمرینِ مبانی …
حسِ خوبی بود، لذت بردم …
از یاد دادنِ چیزهایی که بلدم به دیگران، لذت می برم …
بچه های خوبی بودن، اکتیو و علاقه مند … امیدوارم بتونم کمکشون کنم که زیاد پیشرفت کنن …
اموال!
سارا : آی پادت مونگوله
من : خودت مونگولی!
سارا : اِاِاِاِ … اینو بیشتر از من دوست داری؟
من : آره
سارا : چرا؟
من : آخه این مالِ منه، تو که مالِ من نیستی!
خب! امروز رفتم شاهنامه خوانی … بسی لذت بردم … امیدوارم بتونم هر هفته برم …
هفته ی پیش که نرفتم، چیزِ زیادی از دست ندادم،جلسه ی پیش اون قسمت های اول شاهنامه که مثلِ بقیه ی منظومه ها در موردِ حمد و ستایشِ خدا و پیامبر و … هست (و من معمولا مثلِ مقدمه ی رمان، نمی خونمش :دی) بوده! [عجب جمله ی طولانی ای!]
امروز هم قصه ی کیومرث و سیامک و هوشنگ …
این خانوم فخرالدوله ی ما (همسایه مون) چه موجودِ جذابی بوده در نوع خودش! به محمود غزنوی میگه بیا با من بجنگ، اگه ببازی که همه عالم رو پُر می کنم که از یه زن شکست خوردی، اگه پیروز بشی هم همه میگن از یه زن بُرده، کاری نکرده که! بعد سلطان محمود هم کلا منصرف میشه از جنگیدن :دی
امروز کتابِ “دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد” رو خوندم …
دکتر نون یه آدمیه که به خاطرِ خطایی که فکر می کنه خیلی بزرگ بوده، سال های سال خودش رو عذاب میده و در شکنجه ی روحیِ خودش و همسرش بسیار موفق عمل می کنه!
خیلی خوبه که آدم گاهی توانایی این رو داشته باشه که خودش رو ببخشه و بتونه از اول شروع کنه …